چنان آهوي حيران در هياهوي خيابان ها
هراسانم از اين غوغاي بي پايانِ انسان ها
زماني سرخوش از بوي بهشت ات بودم و امروز
...سرازيرِ خيابان ها و سرگردانِ ميدان ها...
به ابرويت قسم، جز باده ي چشمت نمي نوشم
به گيسويت، گريزانم از اين گيسوپريشان ها
زمين: سنگي که افتاده ست دور از چشمه ی خورشيد
زمان انگار مردابي ست در فقدان جريان ها
***
بگو دريا به پا خيزد! مگر رودي برانگيزد
ميان بسترِ جويِ همين کوچه خيابان ها
---------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
شرمنده بابت این همه غیبت!...
یا علی.
یا علی.
(۱)
تو نیستی...
همین طور دارم می چرخم دور این حوض
نگرانِ کسی که بیاید و آرام ام کند...
بایزید آرام خوابیده است!
درویشی هم که بالای سرش نشسته،
چشمان مرا نمی خواند...
***
(۲)
دوباره دیدم اش
ولی هر چه سعی کردم بخندم
لب هایم وا نشد...
...
برگ ریخته از درخت را
وقتی دوباره بیاویزی،
می افتد،
حتی اگر نسیم بهار بیاید...
***
(۳)
نتوانستم باران دیشب ام را
پنهان کنم!
چشم هایم از گریه سرخ شده بود...
...
حتی بدون ابر ،
آسمانی که باریده باشد ،
پیداست
از رنگین کمانی که در او نقش بسته است...
***
(۴)
در حیرت ام از آینه
که هنوز چهره ی تو را
در خود نقش می بندد...
...
مگر عاقبت دل مرا
ندیده است؟!
***
(۵)
حالا
چشمان من به جهنم!
دست کم به فکر اين آسماني باش
که در اين روز هاي آخر اردي بهشت
دلش مي خواهد صاف باشد...
***
(۶)
دل تنگی ام تمام شد...
حالا دل ام شکسته است و دیگر تنها نیستم...
...
بطری شکسته ی شناور بر امواج
ادعا می کند که دریا را در خود گنجانده است...
بس که دل خورده ست از دستِ رفیقان، نیشتر
از تمامِ خلق دلگیریم و... از خود بیش تر
آری، از هر چشمِ مستی می هراسم بعد از این
دوری ات کرده مرا از پیش، دوراندیش تر
چشم های تو به من آموخت رازِ فقر را:
هر که چشمش سیرتر... از دیگران... درویش تر
گاه رؤیای وصال و گاه کابوسِ فراق...
زندگی خواب است... اما کاش کم تشویش تر!
***
تک درختی مانده بر راه ام که بر اندامِ من
هر که رد شد، زد به رسمِ یادگاری نیشتر...
قد آیینه ها خم شد دوباره
دلم دریاچه ی غم شد دوباره
صدای سنج و دمام آید از دور
بخون ای دل!... محرم شد دوباره
امسال هم می خوانم ش مدام ، ان شاء اله که دل هم بخواند...
و اما بعد:
محرم دور عاشقی است و ما باز شرمسار کیسه ایم... با غزلی که پیش تر ها در هوای محرم، قلمی شده، به روز می کنم، ...جداْ التماس دعا دارم از همه ی دوستان...
یا علی
چرخه ی ایام می چرخد سری را گم کند
یادگار بوسه ی پیغمبری را گم کند
جای اشک از چشم هایش قطره ی خون می چکد
ساقی سرمست... وقتی ساغری را گم کند
اسب ها بر دشت می تازند و طوفان غبار
می رود تا سرخی نیلوفری را گم کند
می دود هر سو هراسان...در تب و تاب کویر
قافله سالار ، وقتی دختری را گم کند
چارده قرن است طوفان می وزد از هر طرف
وای اگر دنیا ، بهار دیگری را گم کند...
عاقبت گيسوي او آرامش ما را گرفت
جذبه ي ماهي که پنهان بود، دريا را گرفت
چون نسيمي پا کشيدي از نگاه لاله ها
رفتي اما عطر دامان تو، صحرا را گرفت
داغ اين حسرت اگر پنهان بماند، خوشتر است:
اشک، وقت رفتنش، راه تماشا را گرفت
اشک مجنون ريخت بر دامانِ صحرا... باز هم
لاله اي روييد از آن، دامانِ ليلا را گرفت
غرق مي شد در ميان نيل و آهي مي کشيد
آنکه با دستان خويش از نيل، موسا را گرفت
-----------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
اول آن که غزل کمی قدیمی ست، دوستانی که پیش تر خوانده اند، ببخشایند...
دوم: ممنون ام از قدم رنجه دوستان و شرمنده ی لطف عزیزان و دیر به دیر آمدن هایم.
یا علی.
ممنون ام از قدم رنجه ی دوستان، غزلی می نویسم که تازگی تمام شده.
یا علی.
مهر تو بالا می کشاند ذره ها را
پُر کرده پژواک صدایت درّه ها را
در گرگ و میش چشم های مهربان ات
دیگر نلرزان قلب آهو بره ها را
اشک تو هم یک روز خواهدریخت... دنیا
بر خاک ذلت می نشاند غَرّه ها را!..
.***
یخ کرده دنیا، باید از نو گرم کردن
خورشید را... جشن سماع ذره ها را
باید درختان دست در دست هم آرند
بی دسته بگذارند روزی ارّه ها را!...
مطلب اول آن که توفیق شد برای اولین بار سفری به عتبات رفتم، عزیز زنده دلی فرموده بود آن جا کاغذ و قلم نبرم و چه خوب گفته بود، کربلا جای نوشتن و شعر و تخیل و... نیست، کربلا شور و شیدایی مجسم است...
خیلی از این حرف ها سر در نمی آورم ولی احساس می کنم اگر زمین مرکزی داشته باشد، کربلاست...
حالا که تقریبا یک هفته ای ست برگشته ام، هم ممنون همه ی دوستان ام که قدم رنجه کردند، هم خواستم با غزلی وبلاگ را به روز کنم... غزل جدیدی ست که چند روز قبل از سفرم قوام گرفته است و شاید هنوز آبستن تغییرات اندک.
یا علی
کاش رودی که گل و لای زمین را می بُرد
غم و اندوه مرا نیز به دریا می برد
سیرم از خاک و به افلاک نگاهی دارم
کاش گیسوی بلند تو دلم را می برد
گرچه سرمست در آن همهمه می رقصیدند
ذره ها را کشش مهر تو بالا می برد
چرخ، سوداگر کوری ست که هرگز نشناخت
یوسفی را که به بازار تماشا می برد
برگ زردی شده ام ریخته بر پای درخت
کاش یک روز مرا باد از این جا می برد
اگر چه در نظر خلق، اهل پرهیزیم
به یاد گوشه ی چشم تو اشک می ریزیم...
شنیده ایم که فصل بهار می آیی
چقدر برگ به این شاخه ها بیاویزیم؟!
اگرچه از کف دريا فروتريم، اما
به موج هاي فراگير در مي آويزيم
تو مهرباني و با ذره مهر مي ورزي
وگرنه گرد و غباري حقير و ناچيزيم...
غبار روي زمينيم و آن چنان مغرور
که پيش پای کسي جز تو برنمي خيزيم...
--------------------------------------
پی نوشت: این غزل، سال گذشته در جلسه ی دیدار شاعران با ره بر خوانده شد،اگر چه شاید این غزل کمی قدیمی باشد برای دوستان ام، ولی گفتم به بهانه ی دیدار امسال، وبلاگی اش کنم...
متشکرم از لطف همه ی دوستانی که قدم رنجه کرده اند...
یا علی (ع)
سلام،
یک- تبریک بابت اعیاد شعبانیه.
دو- یک غزل قدیمی، به مناسبت نیمه شعبان:
فقط نه جمعه در این انتظار می گذرد
که در هوای تو این روزگار می گذرد
ز جام هفت خط جمعه های شورانگیز
تمام هفته ی من در خمار می گذرد
نسیم هم به هوای تو ، جمعه وقت غروب
میان مزرعه ها بی قرار می گذرد
گمان نمی کنم از من ، من ای به جا ماند
چنین که بی تو به من روزگار می گذرد
ز عطر و بوی خود آکنده کن حیات مرا
گل محمدی من! بهار می گذرد...غمي که در همه ي ماسوا نمي گنجد
به جز درونِ دل تنگ ما نمي گنجد
حرارتي ست ميان گلوي ما عشاق
که در فراز و فرود نوا نمي گنجد
يقين به حق خنکايي ست در تجرد روح
که در تجسم روي و ريا نمي گنجد
چنان نسيم که سر بر حصار مي کوبد
هواي وصل تو در سينه ها نمي گنجد
مگر که بشکنم اش تا که جاي او باشد...
وگرنه در دل تنگم خدا نمي گنجد...
